حكيم ابوالقاسم فردوسى
259
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
ليك اگر رنج و آزارى نديدى ، تو نيز رنجى مرسان و نگاهبان اين سپاه و گنج باش . آنگاه از سراپرده بانگ تبيره و خروش زنگ و دراى هندى برخاست . پس چنان سپاهى از گنگ بيآمد كه خورشيد نيز آرزوى جنگ بكرد . چون آن سپاه از شهر بيرون شدند ، به سوى كوهها راندند و رده بركشيدند . ميان دو سپاه ، دو ايستگاه بمانْد . پس شاه ايران گردنكشان را فراخواند و گفت : امشب هيچ از جاى مجنبيد و به خواب و آسايش نپردازيد و آماده باشيد . آنگاه كى خسرو نگاهبانانى را بر سراسر آن دشت بپراكند و همهء آن شب را به گِرد سپاه بگشت . و بدين سان يك هفته در آنجا درنگ كرد و به آراستن سپاه براى رزم پرداخت . به روز هشتم ديدهبان از راه بيآمد و خسرو را از آمدن سپاه توران آگاه بساخت . پس شاه ايران سپاه خود را چنان بيآراست كه خورشيد و ماه نيز به تماشاى آن نشستند . افراسياب كه آن سپاه ايران را بديد ، بيآمد و برابر ايشان رده بركشيد . آنگاه به فرزانگان سپاه خويش گفت : اين دشت رزم در دل من برايم همچون شادى و بزم است . ليك اكنون با سرى پر از كينه و دلى پر از ستيز ، اين چنين درمانده و گريزان گشتم . نمىدانم كه اين بخت كى خسرو است و يا اين كه گردش روزگار براى من اين چنين گشته است ؟ ولى بر آن هستم كه به نبرد با او بشتابم و يا كام دل بيابم و يا مرگ و درد . همهء آن فرزانگان ، چه خويش و چه بيگانه ، به افراسياب گفتند : اگر شاه بايد نبرد بجويد ، پس اين همه سپاه و گير و دار براى چه باشند ؟ بدان كه همهء چين و توران ، چه بيگانه و چه خويش ، همگى به پيش تو هستند . جان همهء ما برخىِ تو باد و براى هميشه پيمان ما اين چنين بادا . و در اين راه اگر سد تن و يا ده هزار تن از سپاهيان كشته شوند ، تو تن خويش را ناچيز مشمار . ما همگى نيك خواه تو هستيم و به فرّ كلاه تو زندهايم . آنگاه خروشى از سپاه برخاست و چنان زمين و زمان پر از جنگ و جوش گشت كه از آن گَرد تيره ، رخسار زرد خورشيد ، لاژوردين شد و ستاره پديدار گشت .